تمام روز و شب
تمام لحظات غم و شادی
ایستاده جلوی این پنجرهء لعنتی
رفت و آمد ، ازدحام
سروصدا تو خیابون
آدمایی كه میخندن ، من هم رو به اونا میخندم ولی تو سیاهی ها میبارم
كسانی كه پاهاشون رو با التماس روی زمین میكشن و میرن
قامتشون خم شده از دار غم !
بوی الكل ، دود تند سیگار چاشنی انفجار ذهن من میشه !
من همه اینا رو میبینم ولی هیچكس من رو نمیبینه
درست مثل زندگی كه هیچ وقت دیده نمیشی
امشب فقط همین امشب لعنتی وقتشه !
خیابون آغوش خودش رو باز كرده و تن من رو فریاد میزنه
وقتشه از این پنجره نفرین شده دل بكنم
از پنجره ای كه جز حسرت چیزی برام نداشت
قابی كه نور رو به این اتاق تاریك و پر راز راه داد
وقتشه لب این پنجره بایستم و دستام رو به نشانه پرواز باز كنم
پایین رو كه نگاه میكنم
یك قبیله از عروسكای كوكی منتظرن تا من بپرم
رقص نورهای آبی و قرمز
دوباره ازدحام ، دوباره سروصدا
حتی الان هم چیزی به نام آرامش وجود نداره
همه اون آدما ، اونایی كه میخندیدن ، اونایی كه میباریدن
همه جمع شدن برای شهادت به اینكه من پرواز بلد نیستم
داستان غم انگیزیه ! وقتی دارم دیده میشم كه تصمیم آخر رو گرفتم
مهم نیست! تو این دنیا دیگه جایی ندارم
برای همین هم متمایزم
آخرین پُك از سیگار ، آخرین جرعه ، آخرین لبخند تلخ و پرواز تا رسیدن به آرامش........
------------------------------------------------
پ ن : اینکه پرواز نمیدونم دیگه شاهد نمیخواد غم که بوی خون گرفت هیچکسی رو خوش نمیاد
انگار فقط جمعه ها وقت کارای بزرگه ! بقیه روزا تعطیله!
نگاشته شده به قلم زخمی فرزاد در جمعه 15 شهریور 1387 و ساعت 01:09
ویرایش شده در جمعه 15 شهریور 1387
در
ساعت 01:09